X
تبلیغات
کنکور92 = ورودی92

رویاهایت را فراموش نکن!

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392
15

یه قانونی هست که میگه تا قبل از اینکه پرواز کنی
هرچقدر خواستی بترس ،
فکر کن ،شک کن ، دودل شو ، پشیمون شو ...
اما وقتی پریدی اگه وسط راه پشیمون شدی ، بازی رو باختی.
باید پر باز کرد و بی ترس و دغدغه پرید و اوج گرفت...
چه لذتی داره اگه هم پروازت پرِ پروازت باشه...


میخوام فکر نکنم که آیا 2ماه کافیه واسه پزشکی یا نه!!؟

میخوام تمام زورمو بزنم بچه ها!

+ 8:55 فاطمه
دوشنبه نوزدهم فروردین 1392
14
سلام...............سلام به همه دوستان

امروز یعنی الان از خواب بلند شدم.............با خودم گفتم من چقدر خوابیدم..........دیگه وقتشه بیدار بمونم و خر بزنم در حد المپیک..............مگه دیگه چقدر مونده..........

با خودم گفتم فاطمه با یکم خر زدن مثل بعضی دوستان وب اقا امین چطوری..............خلاصه تصمیم گرفتم منم خر بزنم..............و دکی بشم.................دعا کنین.......فاطمه تو همین دو ماه نتیجه رو بر میگردونه.........فعلن

+ 9:47 فاطمه
شنبه هفدهم فروردین 1392
13

بعضی وقت ها سكوت ميكني؛ چون انقدر رنجيده اي كه نمي خواهي حرفي بزني!

بعضي وقت ها سكوت ميكني؛ چون واقعا حرفي براي گفتن نداري!

گاه سكوت يك اعتراض است،

میروم...شاید اینگونه بهتر باشد...

فعلا سکوت را به نوشتن ترجیح میدهم...

می آیم..اما کی نمیدانم...


از فردا دیگه قسم میخورم نه بیام نت و نه وقتی تلف کنم.......میچسبم به درس تا کنکور...............

+ 19:17 فاطمه
دوشنبه دوازدهم فروردین 1392
12
نمیدونم چی بگم...........چند روزه اعصاب خورد و فقط گریه.............خدایا غلط کردم..........خیلی جاموندم.............اصلا عید رو استفاده نکردم...........ازمونو گند زدم.........خدا کمکمممم کن

+ 14:11 فاطمه
شنبه سوم فروردین 1392
11
به نام منشا تفکر و دانش

دوست گرامی سلام کنکور باز هم آمد و رفت، و باز همچون همیشه ی هر رقابتی ، عده ی معدودی به آنچه می خواستند رسیدند و عده ی کثیری از آنچه می خواستند بازماندند، و ما نمی دانیم تو که خواننده ی این سطور هستی از کدام گروهی. اما یک چیز را می دانیم و از آن بیم داریم. از این بیم داریم که در میان این هیاهوها، شخصیت انسانی تو تبدیل به یک عدد شده باشد، حالا یک رقمی یا دو رقمی یا سه یا چهر یا...رقمی اش فرق نمی کند.این روزها، روزهایی است که همگان خودشان را به صورت یک عدد می بینند که در پای کارنامه شان درج شده؛و این ، مستقل از آنکه آن عدد چند باشد، کوچک باشد یا بزرگ ، یک رقمی باشد یا nرقمی ، چیزی نیست جز به حقارت کشیدن ظرفیت های وجودی انسان.زندانی ها از وقتی وارد زندان می شوند ، دیگر نام و فامیل و هویت بیرونی ندارند؛تبدیل می شوند به یک شماره، که در همان بدو ورود به زندان ، پلاک آنرا می اندازند گردنشان و یک عکس روبرو و یک عکس نیم رخ از آنها میگیرند.و آن زندانی از آن پس خودش را با آن شماره معرفی می کند؛از آن پس یک عدد است نه یک آدم. و چقدر سخت است که ما هر سال شاهد یک زندان 5/1 میلیون نفری باشیم، که همه ی آدمهایش به یک شماره تبدیل می شوند، و از این نظر بین آنها فرقی نیست،حتی شماره های 1و2و3 اش عکس تمام رخ شان را می بینند که این جا و آنجا چاپ می شود.اگر عکس نیم رخشان هم چاپ می شد در کنار همان تمام رخ،شاید اندکی به خود می آمدند و از قید غرور خطرناکی که می تواند تا سال ها زندانی شان کند خلاصی می یافتند. و آن یکی ها که رقم شان بیشتر از آنی است که می خواستند، به کنجی می خزند و خود را در زندان غم اسیر می کنند.زندانی ، زندانی است.چه فرقی می کند که زندانی غرور باشد یا زندانی غم.و این که انسان با تمام ظرائف روحی اش، با تمام حساسیت هایش ، با تمام انسانیت هایش ، با تمام دغدغه هایش ، با تمام خوبی هایش (بیشتر) و بدی هایش (کمتر) را تبدیل کنیم به یک عدد و این بشود معیار ارزش گذاری ، چیزی نیست جز به حقارت کشیدن وجود بشر،و مایه تاسف است. حقا که بد امانتداری هستیم. اما این با توست که در میان این قیل و قال از کدام گروه باشی.می توانی به این حقارت تن دهی و همرا با جریان سیلابی که شخصیت انسانی ات را به قهقرا می برد ، همراه می شوی. می توانی در غروز رتبه ی خود گم شوی یا در غم رتبه ای که مناسب خودت نمی دانی اسیر.اما......... می توانی جور دیگری هم باشی. می توانی زنجیر ها را پاره کنی ، خودت را از زندان تنگ آن چند رقم لعنتی رها کنی ، به سوی حقیقت فرار کنی ، ریه هایت را پر از اکسیژن انسانیت کنی ، بر فراز قله ی توانایی های بشر بایستی ، دستانت را هم باز کنی و بلند فریاد بزنی :«من یک انسانم ، با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد، و با تمام خصوصیاتی که بسیاری از انها منحصر بفردند.زنجیرها را پاره کرده ام، و مسیر عروج را میبینم که چقدر راه های مختلف دارد . من باز به پیش خواهم رفت.»                                                          ******* و من دختر مهربانی را می شناختم که هر چند وقت یکبار به یکی از مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست سر می زد ، و چه محبت ها که به بچه های آنجا داشت، و چقدر به آنها می رسید ، و بچه های آنجا چقدر او را دوست داشتند. و روزی که دیدم به خاطر رتبه ی چهار رقمی کنکورش دارد گریه میکند ، نشستم و های های به حال «انسانیت» گریستم. و بر خود لعنت فرستادم که مترهامان را چه شده است. آیا داریم ارزش های انسانی یک فرد را با این اندازه می گیریم که توانسته است در 18 دقیقه به چند سوال از 25 سوال عربی پاسخ دهد !                                                           ******* دوست عزیز ، اندیشه سازان هرگز تو را به صورت یک عدد نمی بیند.اندیشه سازان هرگز ابعاد بزرگ وجود انسانی تو را با چند رقم معامله نمی کند.خواه آن عدد بزرگ باشد یا کوچک. بدان و آگاه باش که ما برای تو به عنوان یک انسان ، بسیار بیش از این ارزش قائلیم ، بسیار بیشتر از آنکه فکرش را بکنی. اگر ما زنگ نمی زنیم تا رتبه ی کنکورت را بپرسیم ، نه خدای ناکرده به آن سبب است که برای تو ارزش قائل نباشیم، بلکه دقیقا بر عکس ، فکر می کنیم ارزش تو بسیار بیشتر از آن است که یک عدد بخواهد بر قضاوت ذهنی ما راجع به آنچه تو در واقع هستی ، تاثیر بگذارد. شاید اگر رتبه ی همه را بپرسیم؛عکس هایی را از رتبه های خاص چاپ کنیم ، برای عده ای تبریک عمومی درج کنیم و گل و شیرینی بفرستیم تا همه بفهمند که نتیجه ی کارمان چگونه بوده، کار و بارمان از این که هست خیلی هم سکه تر شود! اما من از هیچ کدام از دانش آموزانم رتبه هایشان را نخواهم پرسید، چرا که اگر رتبه ی خیلی خوبی باشد در معرض این لغزش قرار خواهم گرفت که حاصل سالها تلاش و پشتکار آن دانش آموز ، زحمات دبیران مدرسه اش ، زحمات خانواده اش  و ... ، همه و همه را به خودم نسبت دهم و این که فکر کنم فقط من بوده ام که عامل این موفقیت بوده ام ؛ هر چه فکر می کنم میبینم چنین توهمی از زیبایی اندیشه به دور است؛ ترجیح می دهم این همه تلاش زیبا را وجه المعامله ی تبلیغ خود نکنم؛ و اگر رتبه او رتبه ی خوبی نشده باشد ، تحمل سکوت سنگینی را که پس از سوالم حکمفرما خواهد شد، ندارم؛سکوتی که در طی آن، فرد به این می اندیشد که بین احساس حقارت ناشی از گفتن رتبه ی حقیقی (البته احساس حقارت به زعم خودش ) و فرافکنی یا دروغ برای رهایی از زیر فشار سرزنش احتمالی ، کدام را انتخاب کند. هرگز حاضر نیستم کسی را در چنین وضعیتی قرار دهم و لزومی هم به این کار نمی بینم. این سطرها را برایت نوشتم تا بدانی ، تو بسیار ارزشمند تر از آن هستی که دیگران با قضاوت هایی بدون اطلاعات کافی درباره ی ظرفیت های فراوان تو بخواهند درباره ات فکر کنند،وراستش را بخواهی ، حتی بسیار ارزشمندتر از آن ..........که خودت فکر می کنی! از یادتان نمی کاهیم دوستدار شما بر گرفته از کتاب های اندیشه سازان

+ 11:44 فاطمه
جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
10
سلام

پیشاپیش عیییییییید نوروز بر همه مبارک چه کنکوریا و چه غیر کنکوریا

ایشاالله سالی پر از شادی و خیر و برکت براتون باشه

راستش من تا 25 اسفند پروژه اول خودم از برنامه ریزیم رو داشتم که متاسفانه نرسیدم بهش و شاید نصفش رو خوندم اما پروژه دومم تا 7 فروردینه که دیگه به خودم قول دادم عالی بخونم و ساعات مطالعم رو هم بالا ببرم تا ایشالله با یه کارنامه خوشمل برسم خدمتتون

دیگه از فردا به درس میچسبم و 7 فروردین 92 میام به همتون سر میزنم همین ساعت

حتما بیاین.موفق باشین

راستیییی عیدتون رو از دستت ندیدن و حسابی بخونین

بای.فعلا

+ 15:46 فاطمه
جمعه یازدهم اسفند 1391
9
سلام

اعصابم خراب شده

ازمونو خراب کردم


لینکمو پاک نکنینا

یه مدت نیستم ...........برمیگردم..............نمیدونم کی باشه....................پس فعلا خداحافظ    

+ 14:34 فاطمه
جمعه چهارم اسفند 1391
8
کلاغ سیاه می دونست زندگی مثل پروازه

مادامی که در مسیر حرکت پرواز می کنی زنده ای

و مرگت وقتی فرا می رسه که فکر کنی به خونه ی اهدافت رسیدی

می دونست که وقتی توی اوجی باید بیش تر بال و پر بزنی

می دونست که در مسیر پرواز گهگاهی مشکلاتی پیش می اید و نباید اون ها رو جدی فرض کرد

می دونست که تمام مترسک های کوتاه نسبتا چاق پوشالی اند

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست

اتفاق های خاکستری نمی تونن خم به ابروی یک کلاغ سیاه بیارن

        تقدیم به کلاغ سیاه قصه ی ما که رفت و به خونه ش نرسید

       .                              تقدیم به سیاه ترین کلاغی که تا به امروز دیده ام

       .                                                                                               .

       .                                                                                               .

       .                                                                                               .

       .                                                                                               .

       .                                                                                               .

       .                                                                                               .

       .                                                                                               .


پ.ن:بازم سلام

وایی من چرا ادم نمیشم.کی میخوام از اشتباها درس بگیرم؟؟خاک بر سرم.اه

باید زیاد بخونم

باید جمعه هفته بعد 6500 به بالا بشم:((

باید دکی بشم

"خانم دکتر"ش به دنیا می ارزه:)

حتی اسمش هم حس خوبی داره

ایشالله دفعه بعد دست پر بیام خدمتتون و از کمک هم استفاده کنیم منظورم کارنامه س:))


 

+ 19:42 فاطمه
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391
7

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود


ولنتاین مبارک

پ.ن1:سلام دوستان.متاسفانه من این هفته که به ساعات مطالعم توجه کردم دیدم چقدر تنبلم!!!:( و چقدر جا موندم واقعا.....به همین دلیل تصمیم گرفتم که تا دیرتر نشده جلوی ضرر رو بگیرم که بشه منفعت دیگه!!!!:)) پس دیگه کمتر نت نمیام ......ولی شما لینکم رو پاک نکنینا!!...شاید هراز گاهی اومد آپ کردم.حالا دیگه جدی بحرفم که برای همهتون ارزوی موفقیت میکنم و امیدوارم از این 4ماه درست استفاده کنین و نتیجه دلخواهتون رو بگیرین.منم دیگه فردا ازمون رو بدم راحت بشم میخوام از شنبه ببخشید ولی خرخونی کنم شدید!!!(حالا باید دید چقدر عمل میکنما:)) )ولی دیگه قول میدم...

تا یه مدت همه تونو به خدا میسپارم :)


+ 9:14 فاطمه
جمعه بیستم بهمن 1391
6
التماس کردن به خدا شجاعت است

اگر بر اورده شود حاجت است

و اگر بر اورده نشود حکمت است

التماس کردن به خلق شرمندگی است

بر اورده شود منت است

و اگر بر اورده نشود ذلت است


بسیار پیش می آید كه انسان در طول سفر مقصدش را از یاد می برد. فراموش كردن نیات، رایج ترین حماقتی است كه مردم مرتكب می شوند.


منحصراً با یک چیز قلب بشر آرام می گیرد و از اضطراب و دلهره نجات پیدا می کند و آن، یاد خدا و انس با خداست.


+ 23:36 فاطمه